این روزها؛ درد و هراس و مرگ/ فریدون محمدزاده
خلاصه خبر
دیروز در تمامی نانواییها و مغازههای شهر نان، فراوان بود. مغازهها تلنباری از نان روی پیشخوان داشتند و مردم انتخاب میکردند کدام نوع نان را بخرند. امروز اما هیچ نوع نانی نیست نه در نانواییها نه در مغازهها. عجب! در یک روز چه اتفاقی افتاد که از همه به هیچ رسیدیم؟ شگفتا؟ نظارت درست و درمان در این مملکت هرگز نبوده و نیست. شر رساندەاند و ما را به خیر آنها امیدی نیست. این از آنها. اما ما با خود چە میکنیم؟ ما خود چرا اینقدر بیرحمانە شمشیر به قتل خویش کشیدهایم؟
برگردیم به یک جمله قدیمی. یک جمله که بارها گفته شده اما صدها بلکه هزاران بار دگر نیز باید بگوییم تا حک شود در تار و پودمان. نقش بزند بر ذهنمان. رنگ بپاشد بر روحمان. جمله این است: " ما در قبال هم مسئولیم" ما اگر امروز تنها و تنها به فکر خود باشیم و زندگی همسایه، دوست، آشنا، همشهری و هم ولایتی برایمان مهم نباشد فردا روز و در گیر و دار طوفان ها هیچ کسی نیست که دستمان را بگیرد. تکلیف معلوم است: "باید به همدیگر رحم کنیم." دست برداریم از این خودخواهی و زیادهخواهی. به این دلخوش نباشیم که ما داریم پس میمانیم و آنکه ندارد میمیرد. نه! این اشتباه مهلکی است. هشدار! "فردای روزگار تر و خشک با هم میسوزند." همه در عجلهای کشندهایم برای بودن و نه زندگی کردن. چه شده که "همه اینچنین فجیع به کشتن خویش برخاستهایم"؟! چه شده که همه به هول و لا افتادهایم؟ چه باوری است که اگر نجنبیم از قافله عقب میمانیم؟ این اپیدمی مرگبار از کجا درونمان ریشه دوانده و زخمی شده که اینگونه دارد "در انزوا ذره ذره روحمان را میخورد و میخراشد"؟ همه بگمانیم که عقب ماندهایم از دیگران و در ماراتنی مرگبار در حال له کردن همیم و به پیش میتازیم اما حقیقت آن است که شادمانه نه به آغوش خوشبختی که به سوی فرشته مرگ میدویم. این است روزگار ما. دست برداریم از این جنگ بیهوده. باید بفهمیم که "پیش این اهریمن ابزار بنیان کن نداریم جز زبان دل."
کاش یک لحظه زمان بایستد. حرکت متوقف شود. سکون و سکوت شود تا بتوانیم بیندیشیم. فکر کنیم در باره چیزی که هستیم. در باره آنچه که باید باشیم. این روزگار بد روزگاری است. بزرگان یکی یکی در انزوا و در غریبانگی و گمنامی بیصدا کوچ میکنند. من این روزگار را دوست ندارم چرا که دوست داشتن در آن جایی ندارد.
آنان که در این روزگار بی سر و سامان به دنبال بیشتر هستند تصور میکنند که داستان را میدانند. اما قطع به یقین داستان آن چیزی نیست که فکر میکنند. داستان این روزها چیز غریبی است. انگار نویسندهی روزگار دارد اصل غافلگیری را به شکلی هولناک مینگارد. حتی اگر داستان را هم بلد باشید کافی نیست چرا که هر داستانی باید به اجرا درآید و اجرا کننده فرد دیگری است غیر از نویسنده. او کارگردان است. کارگردان روزگار ما هرگز به متن و فیلمنامهای که میشناسیم وفادار نیست. ساختاری که در متن چیده شده باید فینال دیگری داشته باشد اما کارگردان این روزها به هیچ اصولی پایبند نبوده و داستان را آنگونه که خود میل دارد جلو میبرد و به انتها میرساند نه آنگونه که ما فکر میکنیم نه حتی آنگونه که نوشته شده است. من داستان را میفهمم اما کارگردان روزگار را نمیفهمم. من فیلمنامه را میشناسم اما از ذهنیت کارگردان روزگار که چگونه آن را اجرا میکند بیخبرم. او همه ما را به بازی گرفته است و یا به سُخره.
امید یگانه رهایی بخش است در همه دوران. اما داشتن آن به تنهایی کافی نیست باید کاری کرد یا بهتر بگویم کاری نکرد. اگر امروز به جای هول شدن برای عقب نماندن، یک لحظه بایستیم و تفکر کنیم خیلی چیزها حل میشود. اگر دست نگه داریم خیلی از گیر و گرفتها برطرف میشود. اگر آرامش را بر بیقراری ترجیح دهیم رنگ زندگی تغییر میکند. این که داریم میگذرانیم زندگی نیست مرگی تدریجی است. این فیلمِ شور حیات نیست، راز بقاست. این جامعه نیست. ناکجاویرانهای است ناشناخته.
بهتر آن است به جای سعی کشنده برای به دست آوردن هیچ، به جای فرو رفتن در شخصیتهای راز بقا، بایستیم، بیندیشیم و آن گاه زندگی کنیم.
دیدگاه کاربران